تبلیغات
فراماسونری و آخرالزمان - دلنوشته هایی برای امام زمان(عج)
صفحات
لینک دوستان
آخرین مطالب
برچسب ها
دیگر موارد
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :


دلنوشته هایی برای امام زمان(عج)
نویسنده : امیر محمد زارعی
دوشنبه 14 اردیبهشت 1394
به نام خدایی که زمین را از حجت خود خالی نمی کند
سلام ، سلام من به سلطانی که سالیانی است سلطنش به خاطر سیاهی دلهایی به سالی بعد
 افتاده است .
سلام ، سلام من به مولایی که بندگان همچون مَنَش ، عنان خودخواهی را به دست گرفته اند
 و زَرِ دل را با زَنگاری معاوضه می کنند وخبرندارند درکوچه ها ، دلبری به امید دلی نشسته 
است.....
سلام ، سلام مولای من
بر اُوراق گنجانده تاریخ ورقهایی از آنانی ، که با صورت بی سیرتی صدای رهگذری که 
ندای آشنا را بر زبان داشت و نوای آشنا را به گوشهای دل نوا می داد نمی شنیدند و
نمی دیدند که یوسف شدن در زیبایی صورت نیست ، بلکه زیبا شدن در یوسف سیرت بودن
 است و ای آقای من بهانه ی دلم از نوایی است که باید یوسف شد ، و دید که کارد به
 استخوان اثر نمی کند.
آقای من ؛ هنوز نمی دانم که جمعه ها بها هستند یا بهانه و هنوز نمی دانم که ندبه ها ندا 
هستند یا نشانه وکُمِیتِ کمیلم که بر سبزه زارهای دل به تندی می تازد ، راه را گم کرده است
 یا نه آنکه شاه راه را می داند و به بیغوله می رود و هر جمعه که می گذرد سر در زندان
 می گذارم و در زندان دل خویش ، با زنده ای زمزمه می کنم .
ای آقای من و ای مولای ، زبان ، بهانه ای دوباره از امام زمان خویش دارد و ای شهسوار 
شبهای بدون سحر ، و ای مونس همدم یتیمان بدون پدر ، ای آقای من جاده ی سبز انتظار 
با استقبال دلهایی همراه است که کُمِیتِ کمیلشان لنگ می زند و نوای ندبه شان دلی را به
 چنگ نمی زند.
آقای من ، مهدی من ، دوست دارم در سرزمین دل خبر از آشنایی گیرم که با او آشتی کنم
 و بگویم که دگر گناه نمیکنم ، حرام را نگاه نمی کنم ، پا به هرجایگاه نمی کنم و پناه به 
هر پناهگاه نمی کنم .
ای آقای من و ای سیدِ من ، حق داری ، ادعای شیعه شیفتگی می زنیم و حرم ، و پاکی دل
 را که جای نامحرمان نیست به هر نامحرمی ، محرم می کنیم و با خبرداری ، خود را به 
بی خبری می زنیم ، و پاکی دل را که قدوم انتظار ، باید محرمش باشد به هر ناشایستی ،
 شایسته می پنداریم و با این حال ، باز می گوییم ؛ منتظرت هستیم .
ای مولای من و ای سرور من ؛ انتظار ، واژه ای است که دل را به انقلاب وا می دارد ، 
که در برابر اهریمن ها و وسوسه های درونی به پا می خیزد و نشان می دهد انتظار ، واژه ای
 است پاک و مقدس و مدال و تاج و تختی بی مانند که فقط منتظر ، می تواند ازآن بهره ببرد .
ای مولای من ، می دانم اگر علم عشق را برپا می کنی و باز دلت را اَلمِ می کنی و ما باز پاکی دل
 را به ناپاکان می سپاریم ، و به روی خود نمی آوریم که می بینی و می دانی احوالمان را ، و تو
 خود را مدهوش می کنی .
ای آقای و مولای من ، این صخره های گناه ، دل را به سُخره می گیرند و شمیم انتظار را که جز
 بر منتظران ، شادابی و طراوتی ندارد ، به باد وزانی تشبیه می کند که از سرزمین خزان می وزد.
ای آقای من و ای مولای من ، جویبار اشک ، دیگر دریا را می طلبد که شاید امید رمیده ی دل 
غایبی ، بشکسته و به ناخدای دریا برسد و بگوید جویبار هم به دریا می ریزد ، و عطر یار را از
 سرزمین آشنایی به مشام جان برساند .
ای آقا و ای مولا ، خوب شدن و با تو بودن سرمایه می خواهد ، که سرزمین دل به دنبال آن است
 ، ولی هرکجا که می نگرد از عطشناکی خود به سرابی می رسد و باز تشنه تر از قبل به امیدی ،
 دوباره می گردد و اما نمی داند این سرمایه کلمه ای است که عشق تو را در درون خود گنجانده
 است.
ای آقا و مولای من ، می دانم دیدن این چنین یوسفی ، دل یعقوبی را می خواهد که با نابینایی چشم
 ، با روشنی دلی ، پر نور بگردد و کنعانی می خواهد تا نسیم بوی یوسف را از سرزمین های دو
ر بر مشام آن پیر کنعان برساند و بگوید که انتظـار ، کلیدِ برگشت یوسف به شهر کنعان بُوَد.
ای آقای من و ای مولای من ، پنجره دل را به سوی خورشید انتظار باز می کنیم ، تا شاید خبری
 از آشناترین ، آشنای هستی ، که در دل سیه و تاریک ما گم شده است ، دریابم و ندایی را که از
 آهنگ خوش ندبه ی جمعه ها ، با مضمونی با ذکر « یابن الحسن یابن الحسن » است به تو 
هدیه کنم .
ای آقا و مولای من ، چشمانم بهانه می گیرند ، که چقدر به جاده ی انتظار نگه کردیم و هر روز 
از نسیم دل خبر زآشنا گرفتیم و خیره شدیم ، باز هم جز آن نسیم که خبری از انتظاری دوباره 
داشت ندیدیم .
ای آقای من ، ای مولای من و ای شادی دُوران ها و آرزوی دل مؤمنان ، جمعه را میعادگاهی
 می دانم که وعده یار درآن میعادگاه به تحقق می پیوندد .
سلامتی و تعجیل در امر فرج یوسف زهرا «عج»



بسم الله الرحمن الرحیم 

با نام خدایی شروع میکنم که یادش آرامش بخش دلهای خسته است 

به امید روزی که چشمانمان به جمال نورانی اش روشن شود 

و دلهایمان با گرمی محبتش آرام گیرد 

خدا کند که بیایی 

مولای من تو خوب میدانی که من در لحظه های خلوتم ناله ام به آسمان بلند و 

اشکهایم

 بر پهنه صورتم روان است 

ولی 

نمی دانم چرا آرام نمی گیرم 

چرا هر چه بیشتر از تو یاد می کنم دل تنگی ام بیشتر می شود 

با خود می گویم شاید مولایم توجه اش را از من گرفته 

و شاید ...... 

ولی چنین نیست چون تو خود گفتی که لحظه ای از شیعیانم غافل نیستم 

پس شاید من شیعه ای واقعی نباشم 

تا مورد توجه مولایم قرار بگیرم 

آقا جان 

می دانی که با بردن نامتان دل ترک خورده ام چنان میلرزد که چشم هایم 

تحمل نمی آورند 

آقا جان من دعا می کنم 

برای شما دعا می کنم 

برای سلامتیتان و طول عمرتان و 

ظهورتان 

ما منتظر این لحظه ایم 

همان لحظه ای که لحظه آرامش واقعی است وما به آن نیازمندیم 

آقا جان ما دعا می کنیم و تقاضا داریم شما آمین بگویید







در انتظار بهار 

كی انتظار آمدن آن بهاری كه در خود شكفتن شكوفه نرگسی را به همراه دارد

، به پایان می‌رسد؟! 

سال هاست كه به امید آمدنت چشم به آسمان دوخته‌ایم و ذره ذرة جان و دل را،‌

به فریاد «العجل» سپرده‌ایم با آن كه ندای أین بقیة الله عجل الله تعالی فرجه الشریف سینه می‌سوزاند،

 قلب را به ناله «الغوث» امید تپیدن داده‌ایم و چشم هایمان را با نور «ادركنی» 

مزیّن ساخته‌ایم. 


این جا كویر دل به جرعه‌ای از باران تو نیازمند است تا از صحرای عدم به اقلیم وجود راه یابد. 

آری من كه با هر نفسی لبریز نیازم،روی حاجتم به درگاه توست و چشم به انتظار

 آن كه،

 جام عطشناكم را تو لبریز از لطف خود سازی، همواره مثنوی ظهور را 

زمزمه می‌كنم! 


در هر جمعه، ثانیه‌های وصالت را با عشق می‌شمارم و چشم به راه لحظه سبز اجابتم. 


تو بهانه به جا ماندن و بودن عالمی، بقای خلقت به واسطه حضور توست و میان

 این دامنة

 گستردة آفرینش حضرتت، من كی‌ام؟ ذره‌ای از غبار، كه تنها با نسیم خوش عطر تو،

 به هوا برخواسته است و اگر عنایتی نباشد در هوای حیرانی و سرگردانی

 محو خواهم شد. 


جانم مست تشرف به آستان پاك جمكران است و به جستجوی پیدای پنهانت 

و غیبت روشنت 

هر روز از مشرق آدینه طلوع می‌كنم و لحظاتم را پرواز می‌دهم تا شفاخانه 

وصل نیاز. 


می خوانمت در غیاب و حضور در سكون و عبور... 


بیا كه نام تو آشوب عشق است در سینه عشاق. 


برای دیدن تو دل‌ها لحظه‌ای دست از دعا بر نمی‌دارند تا خداوند آن طلعت

 رشید را به آنها بنمایاند. 



ای بهاری ترین فصل‌ها و ای سبزترین بهاران، دور از نگاه پر مهر تو

 و دور از عنایت

 رحیمانه تو و دور از كمترین لطف بی اندازه تو، من خزانم و سردم. 


بیا كه با تو بهاری می‌شوم و با تو ریشه‌های عشق در من رویت خواهند شد! 


ای عاشقانه ترین طراوت ترانه هستی! من فصل ناله و دردم. با شعر 

انتظار تو؛ 

»همه هست آرزویم كه ببینم از تو رویی چه زیان تو را كه من هم 

برسم به آرزویی« 


رنگ شكفتن را در دل زنده نگاه داشته‌ام. بیا و دستم را بگیر و از غرقاب هلاك 

گناه بیرون كش كه چیزی جز محبت و عشق بی دریغ تو، بیدارم نمی كند. 

تو را می‌خوانم، ای همسایه پنهانم، پروانه دل را به سمت اشتیاق تو پر می‌دهم. 


خسته از روزهای بی‌تویی! 


كاش كه خدا عنایتی كند و تو زودتر از زود بیایی... 


تا دیگر بر دل زنگار گرفته ننویسم، این جمعه هم گذشت، مولایم، چرا نیامدی؟! 


 



بسم الله الرحمن الرحیم
به نام خدایی که زمین را از حجت خود خالی نمی کند
سلام ، سلام من به سلطانی که سالیانی است سلطنش به خاطر سیاهی

 دلهایی به سالی بعد افتاده است .
سلام ، سلام من به مولایی که بندگان همچون مَنَش ، عنان خودخواهی را 

به دست گرفته اند و زَرِ دل را با زَنگاری معاوضه می کنند وخبرندارند درکوچه ها ، دلبری به امید دلی نشسته است.
سلام ، سلام مولای من
بر اُوراق گنجانده تاریخ ورقهایی از آنانی ، که با صورت بی سیرتی صدای

 رهگذری که ندای آشنا را بر زبان داشت و نوای آشنا را به گوشهای دل نوا می داد

 نمی شنیدند ونمی دیدند که یوسف شدن در زیبایی صورت نیست ، بلکه زیبا شدن 

در یوسف سیرت بودن است و ای آقای من بهانه ی دلم از نوایی است که

 باید یوسف شد ، و دید که کارد به استخوان اثر نمی کند.
آقای من ؛ هنوز نمی دانم که جمعه ها بها هستند یا بهانه و هنوز نمی دانم که ندبه

 ها ندا هستند یا نشانه وکُمِیتِ کمیلم که بر سبزه زارهای دل به تندی می تازد ،

 راه را گم کرده است یا نه آنکه شاه راه را می داند و به بیغوله می رود و

 هر جمعه که می گذرد سر در زندان می گذارم و در زندان دل خویش ، 

با زنده ای زمزمه می کنم .
ای آقای من و ای مولای ، زبان ، بهانه ای دوباره از امام زمان خویش دارد و

 ای شهسوار

 شبهای بدون سحر ، و ای مونس همدم یتیمان بدون پدر ، ای آقای من جاده ی سبز

 انتظار با استقبال دلهایی همراه است که کُمِیتِ کمیلشان لنگ می زند و نوای

 ندبه شان دلی را به چنگ نمی زند.
آقای من ، مهدی من ، دوست دارم در سرزمین دل خبر از آشنایی گیرم که

 با او آشتی کنم و بگویم که دگر گناه نمیکنم ، حرام را نگاه نمی کنم ، پا به

 هرجایگاه نمی کنم و پناه به هر پناهگاه نمی کنم .
ای آقای من و ای سیدِ من ، حق داری ، ادعای شیعه شیفتگی می زنیم و حرم ، 

و پاکی دل را که جای نامحرمان نیست به هر نامحرمی ، محرم می کنیم و 

با خبرداری ، خود را به بی خبری می زنیم ، و پاکی دل را که قدوم انتظار 

 باید محرمش باشد به هر ناشایستی ، شایسته می پنداریم و با این حال ،

 باز می گوییم ؛ منتظرت هستیم .
ای مولای من و ای سرور من ؛ انتظار ، واژه ای است که دل را به انقلاب

 وا می دارد ، که در برابر اهریمن ها و وسوسه های درونی به پا می خیزد 

و نشان می دهد انتظار ، واژه ای است پاک و مقدس و مدال و تاج و 

تختی بی مانند که فقط منتظر ، می تواند ازآن بهره ببرد .
ای مولای من ، می دانم اگر علم عشق را برپا می کنی و باز دلت را اَلمِ

 می کنی و ما باز پاکی دل را به ناپاکان می سپاریم ، و به روی خود

 نمی آوریم

 که می بینی و می دانی احوالمان را ، و تو خود را مدهوش می کنی .
ای آقای و مولای من ، این صخره های گناه ، دل را به سُخره می گیرند و

 شمیم انتظار را که جز بر منتظران ، شادابی و طراوتی ندارد ، به باد وزانی

 تشبیه می کند که از سرزمین خزان می وزد.
ای آقای من و ای مولای من ، جویبار اشک ، دیگر دریا را می طلبد که شاید امید

 رمیده ی دل غایبی ، بشکسته و به ناخدای دریا برسد و بگوید جویبار هم به 

دریا می ریزد ، و عطر یار را از سرزمین آشنایی به مشام جان برساند .
ای آقا و ای مولا ، خوب شدن و با تو بودن سرمایه می خواهد ، که سرزمین

 دل به دنبال آن است ، ولی هرکجا که می نگرد از عطشناکی خود به

 سرابی می رسد و باز تشنه تر از قبل به امیدی ، دوباره می گردد و اما نمی داند

 این سرمایه کلمه ای است که عشق تو را در درون خود گنجانده است.
ای آقا و مولای من ، می دانم دیدن این چنین یوسفی ، دل یعقوبی را می خواهد که 

با نابینایی چشم ، با روشنی دلی ، پر نور بگردد و کنعانی می خواهد تا نسیم بوی

 یوسف را از سرزمین های دور بر مشام آن پیر کنعان برساند و بگوید که انتظـار ،

 کلیدِ برگشت یوسف به شهر کنعان بُوَد.
ای آقای من و ای مولای من ، پنجره دل را به سوی خورشید انتظار باز می کنیم ،

 تا شاید خبری از آشناترین ، آشنای هستی ، که در دل سیه و تاریک ما 

گم شده است ، دریابم و ندایی را که از آهنگ خوش ندبه ی جمعه ها ،

 با مضمونی با ذکر « یابن الحسن یابن الحسن » است به تو هدیه کنم .
ای آقا و مولای من ، چشمانم بهانه می گیرند ، که چقدر به جاده ی انتظار

 نگه کردیم و هر روز از نسیم دل خبر زآشنا گرفتیم و خیره شدیم ، 

باز هم جز آن نسیم که خبری از انتظاری دوباره داشت ندیدیم .
ای آقای من ، ای مولای من و ای شادی دُوران ها و آرزوی دل مؤمنان ،

 جمعه را میعادگاهی می دانم که وعده یار درآن میعادگاه به تحقق می پیوندد .
سلامتی و تعجیل در امر فرج یوسف زهرا «عج»

صلوات



مولایم : 

یکی از اثرات محبت شما در زندگی من , نه بهتر است بگویم در زندگی ما ,

 غمی است که برپیکره روح و روانمان کشیده شده و در اعماق وجودمان

 نفوذ کرده است .

هر عیدی که فرامی رسد بنا است که ما بخندیم ؛ خوشحال باشیم و شادی کنیم و ما نیز می خواهیم در اعیاد چنین باشیم ؛ اما چه کنیم که غیبت تو خنده را به ما حرام کرده است .

سرورم : ما درخوشحالی شما خوشحالیم اما در اعماق درونمان چنان غمی نهفته اس

ت که حتی الفاظ قادر نیستند بر پیکره اش لباس شوند .

یا مولای :

هر روز فرخنده ای که از ایام الله فرا می رسد ما شیعیان جشن می گیریم ,

 اما درمیان فریادهای شهدایمان و نالهای کشته هایمان و آتش ظلمهائی که از

 زمان شهادت مادرت فاطمه زهراء برما روا داشته اند .

خوشحالیهایمان را با اشک و خون ترسیم می کنیم و با بغض فرو کشیده

 لب فرومی بندیم و خواهیم گفت که سرچشمه زلال امامت آنگاه د ردل زمین فرو 

رفت که بانگ های فریاد : هل من ناصر ینصرنی , اباعبدالله علیه السلام بی جواب ماند. 

آقای من : 

این غم همواره درون سینه های ماست تا زمانی که ظهور بفرمائی .

البته چنین است که حزن جز فرآورده محبت شما نیست.

- چطور خوشحال باشد عاشقی که این چنین معشوقی دارد و

 به فراق او مبتلاست؟

- چطور بخندد تشنه ای که دریایی از آبی شیرین و زلال و خنک د رپیش دارد

 امابرای سیراب شدن از آن راهی نمی یابد ؟

- مولای من: 

- مامی خندیم اما این خنده فقط بر لبان ما نقش می بندد زیرا که در دلهای ما

 آتشفشانی از سنگهای گداخته حسرت نهفته است .

- حسرت یک نگاه ...

- حسرت سیراب شدن د ردریای چشمهایت و حسرت شنیدن سخنان حکیمانه ات .

- امیدوارم هرگز نخواسته باشم به شمارش آورم اثرات محبتتان را در زندگیم ,

 زیرا که محبت شما د رزندگی من نه تنها اثرنکرده است بلکه با روزگار من 

عجین شده است و گوشت و خون و پوستمان ازآن روییده است . اینکه بخواهیم از

 اثر چیزی در زندگیمان صحبت کنیم که بزرگترین رکن زندگی است شاید بی معنا 

باشد.

حبیبا: 

چطور از اثر محبتت در زندگیم سخن بگویم و در حالی که دانه های عشقت 

هنگامی

 در قلبم کاشته شد که به من درس خداشناسی می دادی وقتی که ذرّه کوچکی

 بودم،

 در قبل از این عالم .

و واضحتر بگویم .

سیدی! 

کوچکترین تشعشع از اثرات محبتت در زندگیم متلاشی شدن همه وجودم و توجه

 همه قلبم و خیر دنیا و آخرت برایم .

به امید آن روزی بیایی و به سرمای غربت و تاریکی جهل و زشتی ظلم خاتمه دهی .

 زیرا که زیبایی و خوبی جز با وجودتو معنا نمی شود .



به نام آفریدگار یاس های سپید و لطیف و سلام بر بهشتیان

در جاده ای به بلندای تاریخ در انتظارت نشستم و تو ای تک سوار مرکب عشق

 در واهی دیوار دل به سوی توست، در پس کوچه های فراق و غربت زار و پریشان 

به دنبالت می گردم و عاجزانه ترین نگاه ها را نثارت می کنم ، ببین که ضمیر دلم

 بی تو کوهی از تنهایی است .

کجایی ای ترنم زیبای بهاری ، ای بهانة بارش ابرها، ای صدای خستة زمین 

به گوش فلک ، ای بلند سرور، سروستان طاها! چه قدر طولانی است سفرت ، 

آن روز که برای اولین بار رفتی نمی دانستم سفری چنین طولانی در پیش داری .

 شاید آن روز خودت هم نمی دانستی .

بیا نگاه کن . اطلسی هایم پژمرده شده اند و شب بوها دیگر باز نمی شوند. 

چقدر سخت است انتظار، اصلاً انتظار چه واژة غریب و تنهایی است انگار که

 این واژه را فقط برای تو آ-فریدند.

هوای قفس سرد و زخمی است ، بوی درد را می دهد. بوی شکنجه می دهد. 

بوی اسارت را می دهد. بوی مرگ را می دهد. قمریان یکی یکی می میرند و

 لحظة لقایت را با خود دفن می کنند و تو همچنان دوری ، دورتر از دور،

 زمین چون کویری تشنه است و در نیایش شبانه ، تو را می خواند.

پرستوهای مهاجر در کوچشان تو را می خوانند و قمریان در بند،

 آواز تو را سر می دهند.

آواز وصالت را، روزها در پی هم می آیند و می روند و 

عمرها به پایان می رسند.

پس چرا نمی آیی ؟ ای عزیز، ای روشن تر از سپیده ! 

چرا نمی آیی ؟ ای بهانة دل ...

ابری من! من تو را در قفس غنچه تماشا می کنم . 

در سکوت دل دریایی رود،

 در هق هق ابر در ناز گل سرخ به هنگام نسیم ... .

خدایا! این شب ظلمانی کی تمام می شود و سحر سوار بر مرکب نواز نور 

از دل می رسد.

بهارا! ای روشن ترین ترانة امید و ای سبزترین آشنای صمیمی !

ای امید امیدواران ! ای شمس عالم افروز که با نقاب غیبت به پشت ابرها 

پنهانی ، بیا، بیا.

که دیگر زمین به سختی نفس می کشد. صدای ناله ات از دور می آید، کجایی ؟

 تو را می بینم . بیا و از خود برایم بگو. از دردی که در دل داری ،

 ساعت ها برایت از غم ایام شکوه کردم : ناله کردم و گریستم . 

ساعت ها در مکان بی نام و نشانت پی ات گشتم . چه می شود 

لحظه ای مهمان دل طوفان زدة من باشی ؟!

بیایی و از داغ های نهان در دل بگویی ، از تاریخ طوفان زدة هستی ،

 از سر بریدة حق ، از غربت و تنهایی آلاله از یاس کبود، از سینة صد چاک شدة

 شقایق ، 

و از شاخة طوبی !

به کدامین آغاز پر کشیدن، از دور که در امواج و تلاطم پی تو می گردم؟!

اما می آیی ، می دانم که می آیی و در جسمی زیبا دلم را چراغانی می کنی و من هم

 در انتظار آن لحظة سبز به همراه گل سرخ و یاس سپید می مانم . ای معشوق

 زیبای من در دام بلا گرفتار شوم و سلامی جز گریه و اشکی جز اندوه ندارم،

 کجاست، روزی که چون غزال های شادان جست و خیز داشتم، اما اکنون

 کاروان عشق رفت و من جا مانده ام.

ای سبز، آن لحظه ای که نامت را بر زبان می آورم، هرگز تمام نشود و دور باد

 آن لحظه ای که فراموشت کنم و نفرین بر ساعتی که بی تو بیاسایم و اینک نامه ام 

را بر چریده ای از اطلسی می نویسم و روی آن تمبری از یاس می چسبانم و 

با اشک بر روی چمن پست می کنم.

و من از امروز تا فردا و فرداها باز هم هر روز روی جاده های مه گرفته 

به انتظار خواهم نشست . می دانم که روزی تو می آیی تا آن روز ای سبزترین خاطرة من ،

 چشمانم را به احترامت نخواهم بست . اینجاست برایم مجالی نمانده است. 

چشم انتظار تو هستم تا انتها می نویسم، باز هم نامه ای می نویسم.



سلام مولای من، سلام معشوق عالمیان، سلام انتظار منتظران

می‌خواهم از جور زمانه بگویم ، می‌خواهم بگویم و بنویسم از فسادی که جهان

 را چون پرده‌ای فراگرفته اما زمان فرصتی است اندک و انسان آدمی است ناتوان.

 پس ذره‌ای از درد دلم را به زبان می آورم تا بدانی چقدر دلگیر و خسته‌ام.

آغاز نامه به جهانبان جهان و جهانیان خدای هر دو جهان:
مولای من می‌دانی چند سال است انتظار می‌کشم. از وقتی سخن گفته‌ام و معنای

 سخن خود را فهمیده‌ام انتظارت را می‌کشم. بیا و این انتظار مرا پایان بده.
خسته‌ام از دست زمانه ، چقدر جور زمانه را تحمل کنم. چقدر ناله مظلومانه کودکان

 و معصومانی را که زیر ستم اند بشنوم و سکوت کنم. خودت بیا و این جهان

 سیاه را پایان بده. بیا و جهان را آباد کن. بیا و از آمدنت جهان را شاد کن. می‌دانی

 چند نوجوان هم سن و سال من آواره‌اند؟ چندین هزار کودک بی پناهند، 

خودت بیا و پناه بی پناهان باش.

چند پیش بود که خوابت را دیدیم گفته بودی می‌آیی و به اندازه تمام سال های نبوده ات

 با من حرف می زنی و به درد دل من گوش می‌دهی اما تا خواستی بگوئی کی و کجا؟،

 از خواب پریدم و از آن شب به بعد دیگر نمی خوابم. راستش می‌ترسم. می‌ترسم 

بیائی و من خواب باشم. می‌ترسم بیائی، همه تو را ببینند و تنها من از دیدنت 

محروم بمانم. هنوز هم می ترسم...
حس می‌کنم با این که شبهاست خواب به چشم ندارم اما در خواب غفلتم. بیا و بیدارم کن.

 بیا و هشیارم کن. بیا و همه جهانیان را از خواب غفلت بیدار کن. همه به خواب سنگین

 جهل فرورفته اند و صدای مظلومان و دل شکستگان را نمی‌شنوند. خودت بیا و

 همه ما را از این کابوس جهانی نجات بده.
ای منجی عالمیان ، جهان در انتظار توست مسافر من! نیستی تا ببینی مردم روز

 میلادت یعنی رمز عشق پاک چه می‌کنند! چگونه بغض سنگین خود را در گلو 

نگه داشته اند و انتظار می کشند. منتظرند تا کی بیاید و جهان را از عدل پرکند.

 کسی بیاید و به این جهان بی اساس پایان دهد بیا تا بعد از این در کوچه های غریب

 شهر روز میلادت را با بودنت جشن بگیریم و خیابان‌های تاریک و ظلمات را

 با نور بودنت چراغانی کنیم. بیا و ببین مردم روز آمدنت چه می‌کنند؟
روز جمعه، روز خودت، روز منتظرانت به سراغ حافظ رفتم تا با فالی

 دلِ شکسته و سینه‌ی زخمی‌ام را مرهمی باشم. می‌دانی چه آمد؟

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور....

نه؛ غم می‌خورم؛ غم می‌خورم بخاطر روزهایی که نبوده‌ای تا لحظات تلخ غم را

 کنارم باشی. غم می‌خورم به خاطر روزهایی که به یادت نبوده‌ام و با گناه شب شده‌اند.

 همان روزهایی که در تقویم خاطره‌ها در منجلاب گناه و زشتی با 

قلم جهل ثبت کرده‌ام. بهترین روز تنها روز ظهور توست. کی می‌آید؟ کی می‌شود 

که با قلم عقل و راستی بر صفحه دل حک کنم و با صدای بلند فریاد بزنم و 

به گوش جهانیان برسانم.«بهترین روز ، روز ظهور مولاست»
با تمام جهل و مستی تصمیم گرفته‌ام دفترچه رزوگار را با پاک کنِ مهر و 

عطوفت پاک کنم و از اول با نام تو روزگار را آغاز کنم. هنوز در نخستین

 صفحات آن مانده‌ام و مطلبی برای نوشتن ندارم. تا پایان نوشتن انتظارت می‌کشم.

دیوانه مسلمانی که در روزهای انتظار هزار بار به دیوانگی‌اش ایمان می‌آورد....


بسم الله الرحمن الرحیم 

سلام ،سلام من به سلطانی که سالیانی سلطنش به خاطر سیاهی دلهایی به سالی 

بعد افتاده است سلام من به مولایی که بندگان همچو منش عنان خودخواهی 

را به دست گرفته اند وزردل را بازنگاری معاوضه می کنند وخبرندارند درکوچه

 ها دلبری به امید دلی نشسته است. 

ای مولای من براوراق گنجانده تاریخ ورقهایی از آنانی باصورت بی سیرتی صدای

 رهگذری که ندای آشنا را برزبان داشت ونوای آشنا را به گوشهای دل نوا می داد

 نمی شنیدند ونمی دیدند که یوسف شدن درزیبایی صورت نیست بلکه زیبا شدن در

 یوسف سیرت بودن است وای آقای من بهانه دلم ازنوایی است که باید

 یوسف شدو دید که کارد 

آقای من هنوز نمی دانم که جمعه ها بها هستند یا بهانه وهنوز نمی دانم که

 ندبه ها ندا هستند یا نشانه وکمیت کمیلم برسبزه زارهای دل به تندی می تازد راه

 را گم کرده است یا نه شاه راه را می داند وبه بیغوله می رود وهرجمعه که می گذرد

 سر در زنخدان می گذارم ودرزندان دل خویش با زنده ای زمزمه می کنم زبان 

،بهانه ای دوباره ازامام زمان خویش دارد ای شهسوار شبهای بدون سحر وای

 مونس همدم یتیمان بدون پدر آقای من جاده سبز انتظار بااستقبالی دلهایی همراه است

 که کمیت کمیلشان لنگ می زند ونوای ندبه اشان دلی رابه چنگ نمی زند. 

آقای من دوست دارم در سرزمین دل خبر ازآشنایی گیرم که بااو آشتی کنم وبگویم

 که دگر گناه نمی کنم ،حرام رانگاه نمی کنم ،پابه هرجایگاه نمی کنم وپناه 

به هرپناهگاه نمی کنم . 

ای آقای من حق داری ادعای شیعه شیفتگی می زنیم وحرم وپاکی دل را که جای 

نامحرمانه نیست به هرنامحرمی محرمی می کنیم وباخبرداری ،خودرابه خبری 

می زنیم وپاکی دل را که قدم انتظار باید محرمش باشد وهرناشایستی شایسته

 می پنداریم وبا این حال باز می گوییم منتظرت هستیم . 

ای مولای من انتظار واژه ای است که دل رابه انقلاب وا می دارد که دربرابر

 اهریمن های درونی ووسوسه های درونی به پا می خیزد ونشان می دهد انتظار

 واژه ای است پاک ومقدس ومدال وتاج وتختی بی مانند است که

 فقط منتظر می تواند ازآن بهره ببرد . 

ای مولای من می دانم اگر علم عشق را برپا می کنی وباز دلت را الم

 می کنی وپاکی دل رابه ناپاکان می سپاریم وبه روی خود نمی آوریم که

 توخود می بینی ومی دانی احوالمان راو،خود رامدهوش می کنی . 

ای آقای و مولای من این صخره های گناه دل رابه سخره می گیرند وشمیم 

انتظار را که جزء برمنتظران شادابی وطراوتی ندارد به باد وزانی تشبیه 

می کند که ازسرزمین خزان می وزد. 

ای آقای و مولای من جویبار اشک دیگر دریا را می طلبد که شاید امید 

رمیده دل غایبی بشکسته به ناخدای دریا برسد وبگویدجویبار هم به دریا می ریزد

 وعطر یار را از سرزمین آشنایی به مشام جان برساند . 

ای آقای و مولای من خوب شدن وباتو بودن سرمایه می خواهد که سرزمین

 دل به دنبال آن است ولی هرکجا که می نگرد ازعطشناکی خود به سرابی می رسد

 وباز تشنه تر از قبل به امیدی دوباره می گردد واما نمی داند این سرمایه کلمه ای

 است که عشق تورا در درون خود گنجانده است. 

ای بهانه می گیرند که چقدر به جاده انتظار نگه کردیم وهرروز از نسیم دل خبرزآشنا

 گرفتیم وخیره شدیم باز هم جزء آن نسیم که خبری انتظاری دوباره داشت ندیدیم . 

ای آقای ومولای من جآقای و مولای من می دانم دیدن این چنین یوسفی دل یعقوبی

 را می خواهد که بانابینایی چشم با روشنی دلی پرنور بگردد وکنعانی می خواهد

 تا نسیم بوی یوسف را از سرزمین های دور برمشام آن پیر کنعان برساند وبگوید

 که انتظار کلید برگشت یوسف به شهر کنعان بو د. 

ای آقای و مولای من پنجره دل را به سوی خورشید انتظار باز می کنیم تاشایدخبری

 از آشنا ترین آشنای هستی که دردل سیه وتاریک من گم شده است دریابم وندایی

 راکه از آهنگ خوش ندبه جمعه بامضمونی باذکر 

یابن الحسن یابن الحسن است به تو هدیه کنم . 

ای آقای ومولای من چشمانم معه رامیعادگاهی می دانم که وعده یار درآن

 میعادگاه به تحقق می پیوندد.



بسم الله الرحمن الرحیم

عصریک جمعه ی دلگیر دلم گفت که بگویم بنویسم که چرا

عشق به انسان نرسیده است؟

چرا آب به گلدان نرسیده است؟

هنوزم که هنوز است غم عشق به پایان نرسیده است؟

بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا

 یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است؟

چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده است؟

عصر این جمعه دیگر وجود تو کنار دل هر بی دل آشفته شود حس!

کجایی گل نرگس؟





می نویسم نامه ای به مولایمان

از:دل کوچک من

به:بزرگی آقا امام زمان(عج)

سلام امام من مولای من سرور من و ای که جانم به فدایت

مولای من من شما راندیده ام ولی می شناسمتان. شما مرا دیده اید و میشناسیدم.

پس از قبل آشنایی کامل با یکدیگر داریم ولی باهم هم صحبت نشده ایم.

بزرگترین آرزوی من هم صحبتی باشما ودیدن روی ماه شماست وسپس در کنار

 شما بودن وجنگیدن با تمام کفر ویار و یاور مظلومان بودن.امام من اگر بی 

هرکس بتوانم زندگی کنم بی چهار چیز نمی توانم:

1-خداوند بزرگ و حق تعالی

2-عشق امام حسین(ع)

3-قرآن و نماز

4-وجود مبارک شما

امام من آرزوی دوم من این است که تکالیف و واجبات اولیه دین

رارعایت کنم چون اگر رعایت نکنم چگونه به شما برسم؟

آرزوی بعد من سلامتی پدر و مادرهاست چون بچه ها آنهارا خیلی دوست دارند وبعد

 از آن موفقیت دانش آموزان در درس هاست و از همه مهم تر احترام به پدر و مادر.

امادعای آخر:

یامهدی ادرکنی



سلام دوباره آقا .امیدوارم که حالتان خوب باشد... و باز قصه ی تکراری... 

در نامه ی قبل برایتان از احوال خوشمان نوشتم. خیلی ها مسخره ام کردند و

 گفتند نکند انتظار جواب هم داری؟ گفتم شاید دیدی آقا لایق دانستند و جوابی فرستادن. 

ولی من انتظار جواب ندارم برای دل خودم مینویسم. مگر فرزندان شهدا که برای

 پدرانشان نامه مینویسند انتظار جواب دارند. ؟دوستان در جواب گفتند ما هر روز 

در دعای عهد و هر هفته در دعای ندبه و ....شرکت میکنیم. خیلی امید داریم که...

بگذریم برگردیم به نامه ی خودمان.

آقا در نامه ی قبل از اوضاع خوبمان نوشتم در این نامه هم از یکی

 خوشی هایمان برایت مینویسم. 

آقا دیشب فوتبال نشان میداد جایتان خالی خیلی بازی قشنگی بود. 

یعنی هر شب و روز فوتبال نشان میدهد تنها سرگرمیه تلوزیون هم این است دیگر. 

تا دیروقت پای تلوزیون بودیم برای همین نماز صبح را خواب موندیم. و 

اصلا ناراحت نیستیم.

آقا فوتبال های خارجی خیلی جذاب و زیبا هستند. میگویند که خیلی پول میگیرند.

 خب در عوضش خوب بازی میکنند. بعضی وقت ها هم در خبر ها میشنویم 

بازیکنان بزرگشان در کار خیریه و کمک به نیازمندان هستند.

تماشاگراشان هم خیلی بی ادب هستند و اصلا زنانشان روسری سرشان نمیکنند. 

برای همین تلوزیون با تاخیر مسابقات را پخش میکند.

اصولا خیلی عاشق بازیکنان آنها هستیم تا حدی که قیافه ی خودمان را به شکل آنها

 درست میکنیم. و از آنها الگو میگیریم. چون اینجا الگوی مناسبی نداریم!

آقا بیشتر از اینکه اسم امامانمان را بدانیم اسم بازیکنان و جد و آبادشان را میدانیم.

البته این را هم بگویم فوتبال ما کم از آنها ندارد. اینجا برای مبلغ پرداختی سقف 

تعیین میکنند. و پول های هنگفتی از بیت المال به این بازی کنان میدهند که تنها هنرشان 

این است که لگد خوبی به توپ میزنند. جوانان ما هم همانطور که گفتم همیشه 

بیکار هستند. پشت ورزشگاه ها ساعت ها صف میکشند تا ببینند چه تیمی میبرد.

 آقا در ورزشگاه ها اصلا شعار بی تربیتی داده نمیشود. اصولا فرهنگ سازی میشود.

همه در ورزشگاه حاضر هستند و به همدگر گل وبلبل میگویند. و احترام خیلی ها را دارند.

 و تلوزیون هم مجبور نیست صدای تماشاگران را قطع کند. 

برای همین فرهنگ سازی قرار است که خانم ها هم اجازه ی ورود به ورزشگاه 

را پیدا کنند. آقا در این حالت، فرهنگ سازی به اوج خودش میرسد. چون خانم ها 

مادران این مملکت هستند میتوانند این فرهنگ ها را به بچه ها یشان انتقال دهند.

بازیکنان ما هم در کارهای خیر هستند ولی بیشتر به نفع بنگاه داران ماشین و

 بساز بفروش ها.

 هر ساله دعواهای بزرگی میشود برای اینکه از بیت المال پول بگیرند بدهند به

 این بازیکنان که مدرکشان از دیپلم بالاتر نیست. یا به مربیان خارجی که

 تیپ خارجی دارند و کلاس دارد.

آقا اینو نگفتم وقتی هم فوتبال نشان ندهد برنامه ی نود نشان میدهد که 

وقت آن بیشتر از خود فوتبال هست و مدیران تیم ها را بر سر گرفتن بودجه ی 

بیت المال به جان هم می اندازند و بقیه میخندند. و طبق معمول نماز صبح نیز قضا میشود.

آقا خیلی ها میگویند که فوتبال به درد نمیخورد و برای همین میخواهند تعطیلش کنند

 و هزینه هایش را به جای اینکه به چند نفر خاص بدهند خرج جوانان این مملکت بکنند 

تا همه ورزش کنند و معتاد نشوند.

از این به بعد سعی دارم هر نامه ایی را مختص به یک موضوع خاص برایتان بنویسم 

اینطور شما بیشتر در جزئیات کار قرار میگیرید.

آقا شما خودتان اینها راشاهد هستید و نیازی به گفتن من نیست ولی

 من برای دل خودم مینویسم آقا.

و مثل همیشه ما دعا میکنیم که شما سالم باشید....


:: برچسب‌ها: نامه ای به امام زمـــــــــــان ( عج ) , دلنوشته به امام زمان , دردو دل با آقا , امام زمان و دل نوشته ی زیبا , نامه ای زیبا به اقا امام زمان , امام زمان و نامه های ما , دل نوشته ,
:: لینک های مرتبط: بسیج لشکر مخلص خداست ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
What do you do for Achilles tendonitis? شنبه 14 مرداد 1396 07:44 ب.ظ
Appreciation to my father who told me on the topic of this
web site, this webpage is actually remarkable.
herman8fox5.snack.ws جمعه 13 مرداد 1396 07:30 ب.ظ
This is the right web site for everyone who wishes to understand this topic.
You understand a whole lot its almost hard to argue with you (not that I personally will need to…HaHa).
You definitely put a fresh spin on a topic that's been written about for years.

Excellent stuff, just great!
jenningsmtxqeddfvq.snack.ws یکشنبه 8 مرداد 1396 07:02 ق.ظ
May I simply just say what a relief to uncover an individual who actually knows what they are
discussing online. You actually realize how to bring
an issue to light and make it important. A lot more people really need to
read this and understand this side of your story. I was surprised that you
are not more popular since you certainly possess
the gift.
manicure چهارشنبه 23 فروردین 1396 01:52 ق.ظ
Its not my first time to go to see this website, i am browsing this web site dailly and obtain nice data from here every day.
manicure دوشنبه 21 فروردین 1396 06:42 ب.ظ
Wonderful goods from you, man. I've understand your stuff prior to and you are simply extremely wonderful.
I actually like what you have got right here, really like what you're saying and the way in which in which you assert it.
You make it entertaining and you still take care of to stay it wise.
I can't wait to learn much more from you. This is actually a tremendous web site.
manicure دوشنبه 21 فروردین 1396 11:23 ق.ظ
Highly descriptive article, I loved that bit. Will there be
a part 2?
manicure دوشنبه 14 فروردین 1396 08:54 ب.ظ
Awesome blog! Do you have any suggestions for aspiring writers?

I'm planning to start my own site soon but I'm a little lost on everything.
Would you suggest starting with a free platform like Wordpress or go for a paid option? There are so
many choices out there that I'm completely confused ..
Any ideas? Kudos!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.
درباره ما
وبلاگ کاملا مذهبی-امکانات وبلاگ:توضیحاتی درقالب PDF و پاورپوینت و ... راجب فراماسونری و آخرالزمان-سخنرانی های استاد رایفی-دانلود مداحی-کتاب و...
مدیر وب سایت : امیر محمد زارعی
نویسندگان
آرشیو مطالب
نظر سنجی